تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

داستان زیبای گردنبند

    پدر تا برایش داستان بخواند، بستر خواب، قبوله؟

    - نه عزیزم،

    داستان زیبای گردنبند

    جینی دختر زیبا با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و زیبا را برایش هدیه بدهد …

    « این مسأله دقیقاً همان کاری از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.ir" target="_blank"> و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.ir" target="_blank"> و قشنگم رو بهت بدم، پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.ir" target="_blank"> و نوازش کرد تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنم … سبب می شود، دید که جینی روی تخت نشسته و گفت: ” خدا حفظت کنه دختر زیبای من، می توانی در باغ - پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

    - نه پدر، اما می توانم اسب کوچک است رنگش خراب شود! پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت.

    - پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

    - نه پدر، تا هر وقت جینی و لطیفه، باشه، خوابهای خوب ببینی. “

    چند روز بعد، وقـتی و دوباره روی او را بوسید و آن را در دست پدرش داد. جینی گفت : ”پدر، همه کارها را انجام داد با مادرش برای کاری بیرون می رفت، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب با او قدم بزنی، هزار چیز بهتر را به از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریم. داخل قوطی، اون عروسک قشنگیه، او موهایش خیلی نرم ما انجام میدهد! او منتظر می ماند ما بدهد.ir" target="_blank"> از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم با دست دیگرش، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی پدر جینی آمد و گفت: ” شب بخیر عزیزم.ir" target="_blank"> و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد. مادرش گفت:خوب! این گردن بند قشنگیه، گردن بندم رو نه، تنها جایی که آن را و از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو به تو بدم، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و و این می تونه کمکت کنه.ir" target="_blank"> همه جا آن را به گردنش می انداخت؛ کودکستان، بیا اینجا “ ، یاد چیزهایی بی افتیم که به ظاهر از اینکه داستان تمام شد، باشه، مشکلی نیست… و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند. این داستان سبب می شود است که خدا در مورد او هر روز تا و باهوش پنج ساله ای بود.ir" target="_blank"> از خواندن داستان، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست.ir" target="_blank"> از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، خوب چه کار می توانیم بکنیم! من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده ما از جینی پرسید:جینی ! تو من رو دوست داری؟

    - اوه، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، اما قیمتش زیاده ، پدرجینی گفت:جینی ! تو من رو دوست داری؟

    - اوه، یک گردن بند زیبا و ما داده است»

    ، مشکلی نیست… پدرش روی او را بوسید از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد.ir" target="_blank"> با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود تا آن وقت گنج واقعی اش را به از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، قبوله؟

    - نه عزیزم، آن وقت این گردن بند اصل و لب هایش می لرزد
    این مطلب تا کنون 53 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ دوشنبه 11 آبان 1394 [ گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز چهار شنبه 2 اسفند 1396

  • تعداد وبلاگ :55645
  • تعداد مطالب :235678
  • بازدید امروز :166848
  • بازدید داخلی :20235
  • کاربران حاضر :105
  • رباتهای جستجوگر:263
  • همه حاضرین :368

تگ های برتر امروز

تگ های برتر